حاج پسر و هرمزد

پیش از نوشت:حاج پسر و هرمزد یک زوج مقاوم ایرانی هستن که سالها توی ایران و بعد توی کمپی در ترکیه با هم زندگی کردن برای رسیدن به جایی بهتر و خوشحالم که الان در اونجای بهتر با هم هستن.هر دو داداش من هستن و من به شدت براشون احترام قائلم.دوستشون دارم و اونها عموهای بابک هستن.

پیش از نوشت:در این مقاله استریت ها و بایسشکوال ها کلن آدم حساب نشدن و اونها به ترتیب حقیر و پلید میباشند.

پیش از نوشت:با توجه به اینکه من ترنس نیستم بنابراین دوستان ترنسم من رو ببخشن که از اونها نامی نیاوردم.احتمالن آخر مقاله خیلی هم خوشحال میشن که من درموردشون چیزی ننوشتم.

 

نوشت:

«گی هستم.ازدواج کردم.اگر گی هستید ازدواج نکنید چون نابود می شید.»

این رو توی پروفایل منجمم نوشتم و بعد با زبانی سلیس به انگلیسی البته و از دید خودم سلیس باز البته نوشتم

(I’m gay .I’m married .If u r a gay don’t marry because It will destroy you.)

حتمن اونموقع فکر میکردم که دارم حرف مهمی میزنم و بهتره به دو زبان زنده دنیا منتشر بشه البته تا اونجایی که به من مربوط میشه زبان فارسی جزو زبان های زنده ی دنیا نیست و لطفن اگر بهتون برخورد و طرفدار کورش کبیر هستید و حتا اون سر دنیا وقتی که از شر مرگ در این سر دنیا یعنی ایران خلاص شدید باز این وطن پرستی داره باهاتون سکس میکنه ادامه این متن رو نخونید چون بقیه اش هم چیزی بهتر از همون اولش نیست و اصولن متنی مناسب روحیات محافظه کار و شاید روحیات به شدت وابسته به مام وطن نباشه.

داداش رامین که به حاج پسر میشناسیمش ازم خاست متنی بنویسم برای سایت سازمان در خصوص مسائل دگرباشی.

گفتم موضوع بده داداشی گفت با خودت گفتم من اگه بنویسم درباره ی خیانت مینویسم که اونم عمرن چاپ بشه و اون به من گفت بنویسم درباره ازدواج

حالا سر خرِ متن رو کج میکنم به سمت یه کم علمی تر شدن بحث و فقط یه کم چون دلیلی نیست برای سنگین صحبت کردن.

میخام مساله ی پیچیده ای رو ساده کنم انقدر ساده که فقط دو بخش ازش بمونه.

بخش اول : ازدواج

بخش دوم: گی

بعد اینارو به هم بچسبونم ( بخونید بِچِسبونم) و برسم به همون خطی که اون بالا اول متن نوشتم که

«گی هستم.ازدواج کردم.اگر گی هستید ازدواج نکنید چون نابود می شید.»

بله این یک کار عبث و بیهوده هست و هیچ کس نفهمیده که چه مرضی هست که چیزی رو که همه ما به خوبی و روشنی ازش آگاهیم رو انقدر بپیچونم چون همه نیک آگاهیم که گی بودن ژنتیکی است و عمرن یک گی ازدواج بکنه و هر کسی که ازدواج کرد استریت میباشد و یا با یک درجه تخفیف در مجازات، او یک بایسکشوال ِ کثیف و هرزه است و عمرن گی باشد

اما برادران

فرض محال که محال نیست.هست؟

فرض کنیم من گی هستم و ازدواج کردم و دوستانی هم هستند که گی هستند و میخان ازدواج کنن ومن همانند یک رسول ِ الاهی(این اسم و فامیلی کسی نیست مثل ِ حسین ِ پناهی یا کتایون ِ ریاحی) یک رسالتی بردوشم سنگینی میکند که آنها و خودم را دعوت کنم به تقوا و ترس از ازدواج.

پس

بخش اول:ازدواج

تصدیق میفرمایید برادران که پیدا کردن یک تعریف واحد و پایه برای ازدواج و گی کار خیلی سختی میباشد…خدایا توبه…چرا؟ چون علوم و مذاهب و فلسفه های مختلف ازدواج و گی را به گونه های مختلف تعریف کرده اند

اما

یه چیزی الان من مینویسم همین رو بذاریم مبنا

ازدواج یه کاریه که بر اساس یه قرارداد که  بین دو یا چند نفر بسته میشه، انجام میشه و در نتیجه ی اون:

1.کلی تعریف میشینن جامعه شناسا و روحانیون و فیلسوفا ارائه میدن و میپچونن این کار رو

2.تاریخ ها بر اساسش بوجود میآد مثلن پیرامون ازدواج مجدد هنری هشتم در انگلستان اصلن انگلیس از رم جدا شد کلیساش و یه بلبشویی شد بیا و ببین حالا بگذریم از ازدواج … با … و عدم ازدواج … با … و یا مشخص نبودن پدر …

3.یک سری اسطوره تولید شد و منبع ادبیات نمایشی و غیر نمایشی شد و قبل از اینکه منبع این ادبیات بشه خودش کلن دلیلی شد برای پرستش یه سری خدایان مثلن وقتی به میمنت و مبارکی کرونوس و رئا با هم ازدواج کردن یه پسر کاکل زری به نام زئوس به دنیا اومد و بعد کرونوس شروع کرد به خوردن بچه هاش چون میدونست یکی از بچه هاش اون رو میکشه ولی زئوس در رفت و بعد اون ورداشت باباش رو کشت

هی دوستان یه نگاهی به این اسطوره ی قدیمی بندازین.جالبه نه؟ فرعون و موسی و رستم و پسرش و کلی داستانای دیگه از همین جا اومده ها.

4.یه سری هم پیدا میشن به خاطر ازدواج کلی داد و قال راه میندازن که آقا این با اون نباس ازدواج کنه و تابو سازی میکنن مثلن

همجنسگرا ازدواج کنه؟؟ محارم با هم ازدواج کنن؟؟ چند همسری؟؟ مذاهب متفاوت؟؟ نژاد های متفاوت؟؟ …

5.بعد یه سری هم پیدا میشن نون خودشون رو از نحوه ی پایان یافتن ازدواج در میآرن.

6.تازه همه اینا که نباشه برادران یه مساله ای هست به نام نحوه زیر یک سقف قرار گرفتن خودش واویلایی هست که بیا و ببین.

7.همه رو رد میکنی میرسی به چیزی که میگن اصلن منشاء ازدواج میباشد و اون به دنیا اومدن بچه هست.

خب پس ما ازدواج رو بر اساس تعریف من در یک خط و در هفت بند درک کردیم.

حالا بخش دوم

بخش دوم: گی

یک گی البته که یک موجود مقدس و عاری از هر گونه پلشتی ذاتی ِ یک استریت یا خدای نکرده خدای نکرده یک بایسکشوال است

اما گویا تعدادی انسان بیشعور سعی کردن که برای گی هم تعریف پیدا کنن و انگار این تعریف ها هم خیلی زیاده و باز بیایم مبنا رو بذاریم بر اساس تعریفی که من ازش میدم

گی به کسی میگن که از لحاظ جنسی و زیبایی شناسی و عشق، به همجنس خودش تمایل داره و در نتیجه ی این تعریف :

1.یه عده میآن میگن گی کسیه که ژنتیکی و هورمونی این تمایل رو داره که البته این یه آیه ی بدون شک و تردیده و کور بشه هرکی قبولش نکنه.

2.یه عده هم میآن استغفرلله میگن که با همه این حرفا هنوز هیچ قسمتی از مغز رو پیدا نکردن که بشه بهش گفت این قسمت مخصوص همجنسگرایی هست و احتمالن نعوذبلله گی بودن یه پدیده مادرزادی نیست.خیلی بیشعورن اینا مگه نه؟

3.این وسط که ما آدما با هم گلاویز شدیم داریم کون همدیگرو جر میدیم یه عده ای میآن میگن آقا کس نگین(با معذرت از خانومهای مجلس) بین حیوونا هم گی هست و این یه پدیده طبیعیه اصلن که اینجوری گروه اول خوشحال و گروه دوم انگشت به کون میمونن و حیوونای بیچاره گیج که چطور وقتی صحبت گی و این حرفاست ما مبنا هستیم ولی وقتی نوبت لذت خوردن و شکار و مد و فشن هست مارو میکشن میخورن و پوستمون میشه لباس؟؟

4.بعد یه عده با نمک هم میآن مقایسه میکنن که بله بله ببینین کیر همجنسگراها کلفت تره و این میشه دلیلی برای اینکه اولی ها خوشحال و دومی ها باز ناراحت بشن البته در صورت قبول این فرضیه بنده گی نیستم چون مال هر کیو دیدم از مال من کلفت تر بود.

5.یه سری هم میآن میگن نخیر همتون کیر خوردین و گی بودن به خاطر مشکلی هست که فرزند با پدرش داره…

6.یه سری انسان های خوب و نیکوکار هم هستن همیشه دنبال اینن که به گی ها کمک کنن دیگه گی نباشن و هی دارو تجویز میکنن،اونها در فرهنگ عامه و خاصه به نام نامی ِ خاله خرسه معروف هستن و میزنن همه روحیه و اعصاب و جسم گی بدبخت رو نابود میکنن بلکه اون رو از این مهلکه که درش گرفتار آمده است نجات دهند.

7.بعد یه سری هم هستن کلن گی ها رو اعدام میکنن.میکشن.میسوزونن.از کوه پرت میکنن پایین.دیوار رو سرش خراب میکنن…

برادران

اینجای تحقیق که رسیدم دیدم زرشک

من توی کشوری هستم که مرگ جواب نهایی رابطه دو همجنس از لحاظ جنسی با هم هست

اینجوری شد که یه پام رو گذاشتم اینور تحقیقم و یه پام رو گذاشتم اونورش و ریدم به این تحقیق.

پس داداش رامین

خیلی من رو ببخش

نوشتن یه مقاله از من برای سایت سازمان در خصوص مسائل دگرباشی بر نمیآد.

من اینجا که نشستم بوی مرگ میآد.

طناب دار زبره و خندیدن بالای دار ممکن نیست.

بوسس

سرعت من پایینه و فیلترشکن ندارم اما یه دوست خیلی خوب دارم اون سر دنیا توی آمریکا…اسمش نارک هست…ایمیل میکنم براش پست ها رو و اون برام آپ میکنه…مهسا یه پست داشت که تعریف دوست از قلم سروش صحت بود…اینم تعریف من از دوست: دوست فاصله ها رو ناقص میکنه

مادر در اتاق را به آهستگی بست و به دیوار تکیه داد و زیر لب گفت:خدایا…

بغض کرد و اشکی از گوشه ی چشمش سرازیر شد

…خدایا داره نماز میخونه پسرم…شکرت.

پسر اما در اتاقی که مادر درش را بسته بود به نماز ایستاده بود.نمازی که نه به زبانی عربی و نه دارای حمد و سوره بلکه به فارسی ادا میشد.

…خدایا داره بارون میآد…خدایا تو میتونی هر کاری رو بکنی هیچ دری به روی تو بسته نیست…دست خودته همه چی…من که ازت بال فرشته ها رو نخاستم که بگی نه زیادیمه…خدایا اگه دارم نماز میخونم واسه اینه که دعا کنم تا تو قبول کنی تو اجابت کنی…مگه نگفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟…خدایا بارون میآد میگن وقتی که بارون لب دریا بیاد و قطره های بارون به دریا برسن وقتیه که دعا اجابت میشه…خدایا توی خونه فقیر ما که نون تو سفره امون پیدا نمیشه این نماز خوندن منه واسه خودش یه شاهکاره…خدایا…تو مهربونی…بخشنده ای…باز من خوشحالم که اقلن تو رو داریم…درسته من آدم بدیم…همجنسبازم…میدونم که قوم لوط چی شدن…خدایا ولی به یکی بودنت قسم…تو هم که تنهایی…نه بچه داری نه پدر و مادر…خدایا پس درکم کن…معجزه فقط مال قدیما بود خدا؟…خدایا قسمت میدم به…خدایا میخام فقط بهم یه زنگ بزنه…یه زنگ بزنه دوباره صداشو بشنوم…باز بگم عزییییزم اون بخنده…بگه دوریم من بگم میآم پیشت…خدایاا…

موبایل پسر زنگ زد.

کلیشه چیز خوبی است.قابلیت شکسته شدن دارد.کلیشه چیزی است که اگر نبود استانداردی وجود نداشت اما با این حال که از این چیز به صورت گسترده استفاده میکنند این چیز به خودش مغرور نیست.این چیز…این که اسمش کلیشه است و حتا گاهی به جای فحش از آن استفاده میشود…این چیز خیلی مهربان است.او به افراد باهوش و غیر عادی اجازه میدهد تا بشکنندش.آن وقت آن افراد باهوش و غیر عادی چیزی غیر کلیشه ای بوجود میآورند و بعد تازه داستان شروع میشود.عده ای پیدا میشوند که دوباره آن چیز غیر کلیشه ای را به تولید انبوه در میآورند و کلیشه ای جدید میسازند اما جای امیدواری هست برادران…نگران نباشید که خود کلیشه دوباره به کار میآید و آنقدر خودش را به ابناء بشر نشان میدهد تا بشری غیر عادی و باهوش او را بشکند و

پسر دکمه 10 را فشار داد، آسانسور به سمت پایین حرکت کرد و لحظاتی بعد زن گفت:طبقه دهم…خوش آمدید.

پسر از آسانسور خارج شد و به سمت واحد ِ 20 رفت.زنگ زد…

مرد در را باز کرد و در آستانه ی در ایستاد و به پسر نگاه کرد.پسر دست راستش را بلند کرد و سیلی محکمی به صورت مرد زد.

نارک

نار اینترنت قطع نیست اما سرعت خیلی پایینه

شاید فقط برای من اینطوریه

نار

فکر میکنم یه روزی به این زودی ایران دچار بحران بدی بشه

جنگ داخلی یا جنگ بین المللی

خیلی نگرانم

بچه که بودم جنگ بود و محرومیت

مثلن من همیشه دلم برای یه نوشابه زرد لک زده بود یا یه موز و یادمه با بابام اهواز زندگی میکردیم(فقط من و اون چون مامانم و خواهرم نیومدن همراه بابا.بابا کارمند راه آهن بود و منتقل شده بود توی زمان جنگ به چند شهر مختلف که آخریش اهواز بود.اونموقع نار احتمالن یادت میآد همه چیز کوپنی بود)و من صبح ها از خواب بلند میشدم با ذوق و شوق همراه بابام میرفتم راه آهن اهواز جایی که بابام کار میکرد و توی رستوران مینشستم و بابام از اعتبارش استفاده میکرد(نار دارم فکر میکنم نکنه بابام به خاطر من باج میداده؟گریه ام گرفت الان)و میرفت برام یه قالب گنده پنیر خیلی خیلی خیلی خوشمزه میگرفت و من با خوشحالی همشو میخوردم

هیچ وقت مزه اون پنیر از یادم نمیره.شاید به خاطر اینه که الان به شدت از پنیر متنفرم چون دیگه اون مزه رو نمیده؟

نار میدونی

الان نگران بابکم

مردم اینجا خیلی بد هستن

الان گلنوش زنگ زد از ترکیه

نار تو گلنوش رو میشناسی

یادته؟

توی » فقط یه خورده بیشتر » و » عزیزم … خوابی؟» یه داستان نوشته بودم که تو و گلنوش و آرش توش بودین؟ توی زیرزمین خانقاه اتفاق میافتاد

گلنوش رو به اسم تمشک معرفی کرده بودم و تو رو به اسم هاملت

 این لینک دو قسمتی هست که از گلنوش میرسم به اومدن تو میخای بری یه سر بزنی؟

http://opticalstory.wordpress.com/2010/05/28

http://meanstress.wordpress.com/2010/06/04

 

نار با گلنوش تلفنی که صحبت میکردم درباره کافکا در ساحل بود.خیلی دوستش دارم گلنوش رو مثل خودمون عاشق چیزای خوبه و یکی از چیزای خوبی که من و گلنوش با هم تجربه کردیم کافکا در ساحله.

نار

نار تو هنوز نخوندی؟

اوشیما منتظره تو هست نار
بوسس
پی نوشت
نار من فکر میکردم باید اینجا  تموم کنم اما متوجه شدم که کلن چیزی که میخاستم بگم یادم رفته بود و مگه نه اینکه من برای نار مینویسم بدون سانسور کردن خودم؟
پس تصمیم گرفتم توی پی نوشت ادامه بدم
نار مردم اینجا خیلی بد شدن
دیروز رفتم یه ردبول بخرم، فروشنده گفت سه هزار تومن ولی الان قیمتش سه هزار و پونصد تومنه شما سه تومن بدین
گفتم آخه من هفته پیش دو و هفتصد خریدم که
ماشین حسابش رو درآورد و حساب کرد که برای خودش میشه دونه ای دو و هفتصد و بعد ازم پرسید
شما که توقع ندارین من با 300 تومن سود بفروشم؟
حالم ازش به هم خورد
نار
بهش گفتم نه توقع ندارم همه چی گرون شده
اما نار من ازش توقع داشتم
من دلم میخاد مردم به هم رحم کنن
حالا که دوستان عزیزمون توی آمریکا و اروپا به جای اینکه حکومت رو له کنن دارن مردم رو له میکنن چرا ما به هم رحم نمیکنیم؟
مامان ِ بابک میگفت برو یه عالمه پوشک برای بابک بخر چند وقت دیگه هیچی گیر نمیآد اینام توی تحریمه
راست میگه چند وقت دیگه پوشک خوب گیر نمیآد
اما من نرفتم نار
از بس احمقم
چون گفتم حتمن بچه های دیگه هم الان لازم دارن و من نباید این کارو بکنم
میدونی نار من برای بابک و سارا و یه عالمه بچه های کوچیکی که باید توی شرایط بد ایران زندگی کنن نگرانم
اینجا همه چی بد شده
مردم چیزایی که قبلن با قیمت دیگه ای خریده بودن رو احتکار میکنن تا بتونن بعدن با قیمت بالا بفروشن
مثلن اگه بری لپ تاپ بخای یا نمیفروشن بهت یا با 600 هزار تومن تفاوت قیمت با دوماه پیش میفروشن
نار
یادته گفتم دوست دارم برگردی ایران؟
برنگرد
اینجا خیلی بده
از نکته های کوچیک تا نکته های بزرگ
مردم هیچ چی رو رعایت نمیکنن
اینجا
پر از
گرگه
گرگ

 

… دلخوش به این نباشید که آب و برق را مجانی میکنیم، اتوبوس را مجانی …

سرمو بالا نکردم فقط گفتم: چی؟

دوباره با صدای آهسته چیزی گفت.اینبار سرمو بالا کردم.یه پسر کوچولو 6 ساله بود با موهای خرمایی و صورت خیلی سفید و کک و مکی و لباس کهنه اما عجیب بود این که کهنه بود لباسش پس چرا بو نمیداد؟

من تو تاکسی میشینم از سر حجاب گورمو گم میکنم میرم سر بزرگمهر پیاده میشم کلن میشه دو دقیقه اما اونایی که لباسشون نو هست و احتمالن مثل من وضع مالیشون خوب هم هست باز بو میدن.بوی گه…بوی عرق زیر بغل…بوی لباس نشسته

اما این پسر کوچولو بو نمیداد.باور کن لباس کهنه بود اما بو نمیداد.

گفتم:ولی من جوراب نمیخام.

گفت:چی میشه خوب بگیر دیگه.

گفتم:اگه دستمال کاغذی داشتی میخریدم از این جیبیا.

آخه من خیلی میشاشم.بعضی وقتا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم باید ماشین رو پارک کنم برم بغل درختی چیزی بشاشم و دستمال خیلی به دردم میخوره.نه که بگم تو دستشویی میشورم خودمو ها نه من اونجا هم از دستمال استفاده میکنم و تنها دلیلش اینه که میخام لج کنم به قوانین.

گفت:فال هم دارم.

گفتم به خودم آخه من پول ندارم.راستش وضع ظاهریم خوبه ماشین آنچنانی و موبایل فولان مارک و خونه و زمین و اینا اما پول ندارم.یه کم دارم که میتونم باهاش روز رو شب کنم مثلن مال امروز 5 تومن بود که رفتم تو کافه املت سفارش دادم و اینترنت هم قطع بود نشد به هیچ کی سر بزنم.

گفتم:بیا بشین املت بخور.

توجیه نمیکنم.من باید یه کاری بکنم.نمیدونم چی

شاید بالای دار یه روزی یه فکر بکر به سرم زد.

مهسا

تو میدونستی من پسرتم؟

مرد: بله میدونستم.

جوان: پس چرا گذاشتی باهات بخابم؟

مرد: چاره ای نبود.

جوان: چاره ای نبود؟

مرد: بذار برات یه خاطره تعریف کنم… یه روز وقتی سوار اتوبوس بودم یه پسر رو دیدم که میخاست از تلفن عمومی به جایی زنگ بزنه…تلفن عمومی سایه بون داشت و بالای سایه بون یه پیراشکی تازه گذاشته شده بود… پسر بدون اینکه از حضور پیراشکی بالای سرش خبر داشته باشه گوشی رو برداشت و شماره رو گرفت.

حسادت

آتیلا  موهای پسر لاغر اندام را بویید و گفت:نرم و خوشبو.

پسر لبخند زد.

آتیلا:چشمای سبز با لبای قرمز…مممم.

پسر بلند خندید و آتیلا را بوسید.زنگ زدند … پسری قد بلند و عضلانی وارد شد و با همه دست داد.آتیلا از پسر لاغر اندام معذرت خاست، بلند شد و رفت پیش پسر دیگری که تی شرت راه راه سفید و مشکی با شلوار جین سیاه رنگ پوشیده بود و زیر چشمانش را سایه ای مشکی زده و موهای لخت بلندش تا روی چشمانش ریخته بود.بازوی لاغرِ پسر را در دست گرفت و به او نزدیک شد و موهایش را بویید و در گوشش چیزی گفت.هر دو بلند خندیدند.پسر عضلانی لبخندی زد و به سمت آتیلا رفت و گفت:هر چی نزدیکتر بشی وضوح تصویر کمتر میشه مثل اینکه با هم یکی شدین.

آتیلا هم لبخندی به پسر زد و گفت:جمله کاملی بوده و درست…ببخشید اسمتون چی بود؟

پسر قد بلند و عضلانی گفت:رادین.

پسری که آتیلا بار اول با او لاس زده بود آی پدش را برداشت، چند دقیقه با آن ور رفت، از جایش بلند شد و رفت پیش آتیلا.آتیلا با دیدن پسر اول لبخندی زد و از او خاست که کنارشان بنشیند.

پسر اول:مرسی ممنون … م … با اسفندیار کار دارم.

آتیلا:اسفندیار؟

پسر دوم گفت:منم منم .

آتیلا خندید و رو به اسفندیار کرد و گفت:سلام اسفندیار.

اسفندیار لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم.

آتیلا رو به پسر اول کرد و گفت:راحت باشین.

و رفت پیش رادین.

پسر اول کنار اسفندیار نشست.

اسفندیار:هان چیه سیاوش؟

سیاوش:وااا…هیچی دلم واست تنگ شده بود.چه لنز قشنگی گذاشتی این خیلی بهتر از آبی بهت میاد.

اسفندیار:عزیزم…مرسی… ببین میگم… آتیلا واسه اولین بار یه پسرو دیده اسمشم پرسید ازش بعد منو این همه دستمالی کرده تا حالا اسمم نمیدونست. الانم  نرفت پیش هیچکی دیگه صاف رفت سراغ همون پسره اسمش چی بود؟

سیاوش:رادین.

اسفندیار:آره…

سیاوش:ولی اونا همدیگرو میشناسن.

اسفندیار:ای شیطون از کجا میدونی؟

سیاوش:خب تایپ آتیلا همیشه لاغر اندام و سفیده ولی الان داره با یه پسر عضلانی و سبزه میگه میخنده.

اسفندیار: آورین آورین.

سیاوش: مسخره میکنی؟

اسفندیار:کی من؟

سیاوش: یادته رادین چی گفت؟

اسفندیار:مثل همون چیزایی که استاد امامی سر کلاس راجع به نور و اینا همیشه میگه.

سیاوش:آره.

اسفندیار:خب؟

سیاوش:آتیلا گفت جمله همون جمله بوده و کامل هم مونده … جمله رو گوگل کردم  و گوگل اون جمله رو توی یه وبلاگ پیدا کرد که خیلی قدیمیه.

اسفندیار:وبلاگ جی ها؟

سیاوش:اوهوم…واسه پستی که اون جمله توش بود فقط یه نفر کامنت گذاشته بود به اسم آتیلا و همه پستاشم فقط یه نفر کامنت داشت که بازم آتیلا بود.

اسفندیار:ولی هانی اگه این دو تا از قبل همدیگرو میشناختن پس چرا اسمشو پرسید؟

سیاوش:وای خیلی وقته کسی نگفته بود بهم هانی…مرسیییی…ممم چی گفتی؟

اسفندیار: گفتم ولی هانی اگه این دو تا از قبل همدیگرو میشناختن پس چرا اسمشو پرسید؟

سیاوش:رادین توی جواب کامنت نوشته بود به آتیلا که از این به بعد اسمشو میخواد عوض کنه.

اسفندیار:مگه اسمش چی بود؟

سیاوش:مرتضا…و آتیلا هیچ جای دیگه توی وبلاگ رادین فعلی و مرتضای سابق دیگه کامنت نذاشته بود از اون تاریخ به بعد.

اسفندیار:واسه چی؟

سیاوش:آتیلا رو همون موقع ها توی جی پارتی گرفتن.رادین توی وبلاگش اینو هم نوشته بود بعدن.ندیدی که آتیلا سعی میکنه از هیچ کس اسمشو نپرسه که اگه یه بار دیگه گرفتنش کسی رو لو نده اما وقتی رادین اون جمله رو گفت دیگه نتونست جلوی وسوسه بازگشت به گذشته رو بگیره و چون یادشم نبود که رادین چه اسمی واسه خودش انتخاب کرده اسمشو پرسید که هم روی حرف رادین جونش حرف نزنه که گفته بود میخام اسممو عوض کنم هم اینکه کسی نفهمه که اونا از قبل همدیگرو میشناسن یه وقت یکی مثل تو از دستش نپره.

اسفندیار:ایییش خوبه ولله خودت که بیشتر حرص میزنی.

گشتالت


امروز یکشنبه هفتم ژانویه

اگر بازیگری و پختن املت و چای درست کردن را هم مهارت به حساب بیاوریم روی هم رفته چهار کار مفید در زندگی ام میتوانم انجام دهم.

تهیه کننده بعد از پایان سکانس یازده پیشنهاد شام داد.قبول نکردم چون جلوی شلوارش بیشتر از حدی که فکر میکردم باید باد داشته باشد باد داشت.کیر صادقانه رفتار میکند و حتا دوروترین افراد هم جلوی پمپاژ خون به این عضو راستگو و درستکار و شریف را نمیتوانند بگیرند.

خسته ام و ادموند مشروب را برایم فراهم نکرده.تنها و بدون حشیش.میروم که بخوابم.

پی نوشت:بزرگترین آرزویم این است که از روی فیلمهایم به من نگاه نکنند.نقش های پورن دلیل بر این نیست که کسی میل به پورن داشته باشد.رسمن از پورن متنفرم.شاید حق با لایپ نیتز بود.روح و جسم همانند دو ساعت که یک زمان را نشان میدهند اما در کار دیگری تاثیری نمیگذارند از هم مستقل هستند.

پی پی نوشت:امیدوارم هیچ وقت بیدار نشوم.

تهران 1356

یوستین گوردر

محمد صادق عزیز سلام

هوم…محمد صادق اینم شد اسم آخه؟ اصلن هر وقت اینجوری صدات میکنم توی فانتزیام کلن همه حسم بهت میپره.کاش مثلن اسمت چه میدونم مثلن سامیار بود…

خوبی؟

هنوز عضو فعال بسیجی؟

ببخشید که خیلی وقته بهت زنگ نزدم.راستش کلن شماره ی تو رو پاک کردم.برام خیلی سخت بود شماره ی خوشگلترین و خوش اندام ترین پسر بسیجی دنیا رو پاک کنم اما خب چاره ای نبود.بعد از انتخابات و اون کارایی که با مردم کردید دیگه از همتون بدم اومد.شاید هم تو نبودی اون وسط…شک دارم ولی

محمد صادق یادته رفتیم اونجایی که تکواندو میرفتی؟ یعنی من اومدم و تو با لباس اومدی بیرون و کنار ما توی زمین فوتبال یه سری پسر داشتن فوتبال بازی میکردن و چند تا دختر هم داشتن از یه اتاقی گوشه دیگه اونجا بیرون می اومدن.خب همه بسیجی بودن دیگه.بعدش یادته پسرا بیشترشون لباس تنشون نبود فقط یه شرت ورزشی؟ چه بدنایی…محمد صادق من البته بهشون نگاه نکردم تا وقتی که تو با نفرت گفتی: حتمن باید جلوی دخترا لخت شن؟

اینو که گفتی ناخودآگاه به پسرا نگاه کردم و دیدم خیلی محشرن اما از همه محشرتر کی بود؟نیازی به توضیح نداره…خودت.

محمد صادق ببخشید توی باشگاه هر وقت باید روت فن میزدم و تو باسنت به من بود من راست میکردم.تو خیلی خوبی هیچوقت به من نگفتی این فن رو نزن اما به همه میگفتی.

محمد صادق

ببین بچه دار شدین؟

خیلی ناراحتم برات.تو هم مثل من ازدواج کردی.خب من اقلن الان 34 سالمه اما تو چی؟ تو همش خیلی داشته باشی دیگه 24 سالته…چار سال پیش هم که ازدواج کردی…نگرانتم.

ببین اگه یه وقت سرچ کردی اسمتو توی اینترنت و این متن رو دیدی بدون که من همون دوستتم که خیلی وقته دیگه جواب اس ام اس هات رو ندادم و جشن عروسیت از روی حسادت نیومدم و البته فقط حسادت نبود بلکه از دستت عصبانی بودم چون شک ندارم تو گی هستی…چی میگفتم؟ آها من همونم که با هم میرفتیم باشگاه و تو درد دلاتو فقط به من میگفتی.

کاش بسیج تشکیل نشده بود یا کاش تو انقدر مذهبی نبودی.

مواظب خودت باش

قربان تو

مهدی

پی نوشت:

راستی یادم رفت بگم ببین اگه شماره منو داری بهم زنگ بزن…نمیدونم میخای نزن…هنوز هیچی فرق نکرده حتمن تو بسیجی تر شدی و اگه این رو بخونی میری منو لو میدی و منو میکشن و تو خوشحال میشی که یه نفر رو از گناهانش پاک کردی و بعدش میشینی دعا میکنی که خدا منو ببخشه.با اینحال من خیلی دوستت داشتم…شایدم دارم.

موراکامی

سالهای سال از زلزله ی تهران میگذره، تو که خوب یادته.اون روز با من بودی.در ماشینو باز کردی که بری، گفتم

«بمون…اول یه بوس، بعدش برو.»

بوسه ای که همیشه از تو میخاستم اما نصیبی نبود.این نامهربانی دلیلی داشت؟گاهی چنان تشنه بوسیدنت بودم که حتا صدای لرزانت به گوشم نمیرسید، حتا نمیدیدمت به ظاهر.درکنار من بودی و من به بوسیدنت فکر میکردم و وجودت آنقدر برایم دست نیافتنی بود که نمیدیدمت.میسوختم و نمیدیدمت.

درو بستی و لبت رو روی لبم گذاشتی.همون موقع زلزله اومد.روی من افتادی.برخلاف عقاید رایج ما تونستیم از در طرف من بیرون بیایم.کنار ماشین سنگر گرفتیم و آوار شروع به ریزش کرد.فضای کنار ماشین ما رو نجات داد.جلو و عقب و سمتی که ما پناه نگرفته بودیم از آوار پر شد و فقط جایی که ما بودیم فضایی خالی داشت.زلزله تموم شد.خاک سر و روی ما رو پوشونده بود.

زیبایی بدون نقص دیده نمیشود.صورتی زیبا وقتی خودش را به رخ میکشد که قوز کوچکی روی بینی خوشتراش لمیده باشد یا خالی کنار لبی…کمی افتادگی چشم چپ یا راست یا شاید جای خراشی روی ابرو.هرکدام به تنهایی میتوانند صورتی زیبا را فریاد بکشند.

به سرعت بلند شدم و از تل آواری که جلوی ماشین بود بالا رفتم.به مرکز شهر نگاه کردم و متوجه اون حقیقت هولناک شدم.مرکز و جنوب، شمال و غرب و شرق…همه کاملن با خاک یکسان بود.گریه کردم.فریاد کشیدم و راه افتادم.چاله ای نسبتن عمیق بین آوار بود، ندیدم.چشمام پر اشک بود. افتادم…تو دستمو چند دقیقه بعد گرفتیو در آوردیم.خاستی که بغلم کنی اما من فریاد کشیدم.نعره بود؟…یه جور صدای غیر انسانی…مثل کینک گونگ وقتی که درد بکشه

«ولم کن بچه کونی»

ولم کردی.هلت دادم.به پشت روی آوار افتادی.سنگ بود یا یه تیکه ی بتن که میله ازش بیرون زده بود یادم نیست با کمرت برخورد کرد.فریاد کشیدی.فریاد نبود… تندیسِ درد بود.استانداردی برای درد کشیدن که باید کنار استاندارد متر توی موزه لوور بذارنش.منگ بودم.کمک خاستیو من به مرکز شهر نگاه میکردمو دوباره اون نعره غیر انسانی، اون آوای وحشی ابتدایی و بدوی رو منتشر کردم

«بی افم…خونه بود…»

گریه میکردم.تو میخندیدی.یه آجر برداشتمو به سمتت پرتاب کردم.دستم وقتی که توی چاله افتاده بودم به شدت ضرب دیده بود پس آجر به هدف نخورد.هدف تو بودی.دهنت که میخندید. نیم خیز شدی.خیره نگام کردیو فریاد کشیدی

«پدرسگ تو بی اف داشتی»

 

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.