koooootah

راه ساده تر

خب می بینم که ریدی.

دفعه اولمون که نیست.

مواظب باش یبس نشی انقدر میرینی و یادت بشه که تو ریدی نه من.

ها ها.

ها ها؟

بله ها ها چون نفهمیدی اصلا موضوع چیه.

آفرین حالا دیگه پلات معناگرا واسه من اجرا می کنی.بگو ببینم موضوع چیه؟

یه نگاه به وقتی که اس دادم بکن.

خب؟…مادرجنده…مادر جنده…دهنتو می گام.

هیچ گهی نمی تونی بخوری.

چشم راست

چشم راستم پلکش سنگین شده و خودش می سوزه.

دلیلش اینه که یه نیاز مادی داری.

تو از کجا می دونی؟

چون چشم چپت نیست.

ای بابا.فکر نمی کنی خوابم می آد؟

نه.

خسته ام یه کم نازم کن.

حوصله ندارم.

تو هیچ وقت منو بغل نمی کنی.

 

چرا باید بکنم؟

حتا موقع سکس هم بغلم نمی کنی.همیشه یه جوری وامیستی که کمترین تماس رو باهام داشته باشی.

پای سکس رو نکش وسط.

چیه قضیه ناموسی شد برات؟

ناموس؟تو مگه ناموس منی؟

نه تو حتا با مادرت هم نداری از این حرفا.

هنوزم چشم راستت درد می کنه؟

درد نمی کرد می سوخت پلکشم سنگین شده بود.

خوب هنوزم اونطوریه؟

نه الان چشم چپم اونجوری شده.

چون نیاز احساسی داری دیگه نیازت مادی نیست.

 

رز یک گل نیست

دستشویی دارم.تا حالا اینطوری نبودم که انقدر برای دستشویی رفتن عجله داشته باشم.چیز خاصی هم نیست یعنی حتا بهم فشار هم نمی آره ولی یه جور دلشوره است انگار که می گه برو دستشویی.چشام خواب آلوده و اصلن حوصله ندارم تخت و لحاف گرم و نرمم رو رها کنم و برم اما از جام بلند می شم انگار که کسی دستم رو گرفته باشه.نزدیک در دستشویی که می شم متوجه می شم قضیه چیه.همه چیز زیر سر سوزی هست که از لای در خونه داره می زنه تو.کی درو وا گذشته؟

باید ببینم.نه صبر کن.من که تو خونه تنهام.پس کسی در رو باز نذاشته به جز خودم.آدم باید مسئولیت کارهاش رو قبول کنه.به طرف در می رم.

به طرف در رفتم.پاک یادم رفت که دستشویی داشتم.در رو نبستم.کنجکاو شدم که ببینم توی راهرو کسی هست؟

این یک جور ترسه یا مرض؟اینکه نصفه شب بخوای بدونی توی این ساختمون هیولا کسی هست که توی راهرو آپارتمانت باشه.این رو می گم.ترسه یا مرض؟

کسی توی راهرو نیست.دمپایی هام رو می پوشم و کلید رو بر می دارم و پامو توی راهرو می ذارم و در رو می بندم پشتم.

در رو که بستم دلم خواست بدون اینکه از آسانسور استفاده کنم همه نوزده طبقه رو با پله برم.طبقه دهم به بعد راهرو شلوغ بود.به اولین کسی که بی توجه به من تنه زد گفتم:ببخشین ساعت چنده؟

نفر دومی که بهم تنه زد و به سرعت پله ها رو به بالا طی می کرد گفت:سه و ربع.

تنه ای که از نفر سوم خوردم منو به دیوار چسبوند.اینها چرا با این سرعت به سمت بالا می رن؟

خودم رو به دیوار چسبوندم و آروم آروم بدون اینکه این آدمهای شتاب زده سحر خیز بهم تنه بزنن طبقات بعدی رو رد کردم و به ورودی آپارتمان رسیدم.هوای سرد سحر پاییزی.جلوی در یه خانم مسن بود.شاید چهل ساله بود ولی به نظرم پیر اومد اما بوی خوبی می داد.چرا برام عجیب بود که اون خانم بوی خوبی بده؟

به طرفش می رم.حواسش بهم نیست.توی دستش یه گله.گل خوشبو.

خانم خوابیده.ایستاده خوابیده.مثل اسب ها که هیچ وقت دراز نمی کشند.ایستاده می خوابند.

گل رو از دستش گرفتم.نفهمید اما متوجه نشدن دلیل خوبی نبود تا دیگه بوی خوبی بده.دیگه بوی خوبی نمی داد.حالا من خوشبو شده بودم.

 

برکت باشه

از معدود دفعاتی بود که من و بابا پیش هم بودیم.دو شب پیش.بابا یه کت و شلوار خیلی برازنده پوشیده بود.ست مشکی.ریشاش رو شونه کرده بود و داشت می رفت به سمت در.شق و رق.صدای بدی داد معده اش.معده اش که نه در حقیقت روده اش.از اون صداهایی که با یه باد همراهه و از باسن آدم می زنه بیرون.خندیدم.بد نگام کرد.ترسیدم.

چشم غره های بابا بده.

بی دلیل یاد زمانی افتادم که منم کت و شلوار پوشیده بودم.کت و شلوار ست مشکی.برازنده.که داشتم می دوییدم و خوردم به دیوار.

کت و شلوار یعنی دیگه شوخی با طرف نمی شه کرد.فکر کن کسی که هر روز با تی شرت و شلوار گرم کن دیدی یه روز با یه عده سرباز گمنام امام زمان بیاد پیشت و البته کت و شلوار برازنده ای هم تنش باشه.این کت و شلوار این پوشش یه پیغام داره.

دیگه شوخی نمی تونی بکنی و باید از من بترسی.

از چشم غره بابا ترسیدم و رفتم توی اتاقم.پسرخاله هم با من اومد.پسرخاله خوبه ولی یه کمی زیادی در مورد چیزهایی که بهش مربوط نیست حرف می زنه.البته پیش من تا به حال اینکارو نکرده بود و بعد از اینکه رفتیم تو اتاق فهمیدم که این اخلاق رو داره.برگشت و بهم گفت:تو خیلی به قرص هات اهمیت می دی.ولشون کن.منم قبلن مثل تو مریض بودم.می فهمم چی می کشی ولی میتونی ازش خلاص شی.

چی باید می گفتم؟رفتم طرف میز آرایش و رژ لب مامان رو برداشتم و مالیدم به لبم.پسرخاله گیج شد.آدم خوبیه با چوب مجسمه می سازه و ریکی و انجمناش رو می ره.زن هم داره.زنش هم ریکی یا یه همچین چیزی کار می کنه.من کلن به همه این کارایی که اینا می کنن می گم ریکی.نمی دونم حتمن چند جور اسم داره.اونا آخر حرفاشون می گن برکت باشه.منم می گم همینطور برای شما.شاید جواب درستی نباشه ولی دوست ندارم بگم برکت باشه.

رژ رو به لبم مالیدم و شلوارم رو در آوردم و دامن مامان رو پوشیدم.پسر خاله گفت برکت باشه و رفت بیرون.

ریتم

موزیک پخش می شد و اون هم با ریتم موزیک شروع کرد به تایپ کردن.دلش گرفته بود.خدایی هم که نداشت.یعنی اعتقاد داشت سالها پیش اما انگار الان دیگه اون زمانا براش انقدر دور و دور بود که دیگه نمی تونست ببینه حتا تصویر هرچند گنگ از اون زمان رو.

نا امید بود.

دل شکسته.

شاید اگه به خدا اعتقاد داشت همه چی حل می شد؟

منتظر بود

دلش دیگه هیچی نمی خواست.اتاق براش قفس بود.

شب روز می شد و این بدترین ناله ای بود که می تونست بکنه.

بلند شد.به طرف پنجره رفت.طوفان بود.شیشه بارون و خاک رو با هم می خورد.پنجره رو باز کرد.خاک و بارون به صورتش خورد.سرد بود.چشماش رو بست و نعره کشید.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پنجره رو بست.آب توی یقه پیرهنش تا پایین راه افتاده بود.پشت کرد به پنجره.موزیک هنوز پخش می شد.رقصید.با ریتم موزیک رقصید.

بند

اون همیشه عادتشه توی خواب پتو رو از روش می زنه کنار.منم هی پتو رو می ندازم روش.

اون هم خونه ای منه.یه پسر خوب.موهاش رو صبح که می ره بیرون فشن می کنه شب ولی نمیشوره و موهاش توی خواب سیخ وا میستن.

اون عادت داره توی خواب دهنش باز می مونه.من به دهنش کاری ندارم فقط هر وقت پتوشو از روش می زنه کنار دوباره می اندازم روش.

من اینطرف اتاق می خوابم و اون هم اون طرف اطاق.اطاق ما تخت نداره خب ما دانشجوییم و همین یه اطاق رو هم خوبه که داریم.

اون خوابش سنگینه هر وقت که پتو رو بندازم روش بیدار نمیشه ولی چون گرمش می شه پتو رو می زنه کنار.

من هم خونه ای خوبی نیستم یعنی یه وقت فکر نکنین چون می ترسم سرما بخوره این کارو می کنم نه اتفاقن من از خدامه که سرما بخوره و نره سرکلاس و منم به هوای مریضی اون بمونم ازش مراقبت کنم.

پتورو می کشم روش چون همیشه توی خواب راست می کنه.

یه بار موقعی که داشت می شاشید کیرشو دیدم.دوست دارمش.نمیتونم تحمل کنم اون چیز قشنگ رو ببینم که راست شده و من ازش بی بهره ام.

متاسفانه اون استریته و چیزی در مورد گرایش همجنسگرایی من نمی دونه.

tumblr_n5tfmjg2dN1s2nml6o2_r1_400

چالوس خانوادگی

KHERS

چهارشنبه شب

الآن چالوسم. تایپ با تبلت سخته. هر حرف با یه فشار انگشت. آدم باید مقتصد بشه توی تایپ کردن و این برام شکنجه‌س. الآن پدر و مادرم خوابیدن. دو ساعت داشتم تخمه می‌خوردم و با مادرم حرف می‌زدیم. بهش می‌گفتم فلانی از من بدش می‌اومد. از خودش هم بدش می‌اومد. از زندگیش هم بدون اینکه آگاه باشه بدش می‌اومد. خوب کاری کردم فرار کردم از دستش.

توی راه براشون سی‌دی‌های سنتی گذاشتم. اینها رو از دوست‌دخترم قرض کرده بودم. دو تا هم سی‌دی از محمد حسین یگانه بود. همینی که توی یه ده‌کوره‌ای توی خراسان دوتار می‌زد. من که نمی‌شناختمش. انگلیس که بودم سی‌دی «زهره و طاهر» رو دوست‌دخترم بهم هدیه داده بود. سر کار با هدفون گوش می‌کردم. سی‌دی ناجوری بود، جوری دوتار می‌زد که کل امراض و بدبختی‌های دنیا یک‌جا سر آدم خالی می‌شد، بدون استثنا هر بار می‌گذاشتمش پاره پوره می‌شدم جوری که همکارهای بغل‌دستی…

دیدن نوشتهٔ اصلی 1,346 واژهٔ دیگر

Sun and Shirt

High on Words

It is a fact that I dislike the colour yellow.

But it’s also a fact that you’ve pulled it off. Oh you pulled it off.

دیدن نوشتهٔ اصلی

مسافر صندلی عقب

KHERS

زوجی توی ماشین هستند. آرش پشت فرمان نشسته و در خیابان‌هایی که صبح روز تعطیل خلوت هستند آرام می‌راند. زنش ماندانا در صندلی شاگرد نشسته و بی‌حرف بیرون را نگاه می‌کند. من و مجتبی صندلی عقب نشسته‌ایم و داریم همراه زوجی که دوستان‌مان هستند می‌رویم خارج از شهر برای گشت و گذار. برنامه مشخصی نداریم اما احتمالاً به شراب‌گیری‌های اطراف شهر سری بزنیم. شراب چیزی است که هیچ سررشته‌ای ازش نداریم اما می‌دانیم که باید داشته باشیم و برای همین مناسکش را انجام می‌دهیم.

اطراف چشم چپ ماندانا ورم کرده و درد می‌کند. دیشب خوبِ خوب بوده و صبح که پاشده توی آینه دیده که چشمش باز نمی‌شود. من و مجتبی سعی می‌کنیم وانمود کنیم که نگران چشمش هستیم، برای همین شروع می‌کنیم به سوال پرسیدن. گل‌مژه است؟ عفونت است؟ شاید گزیدگی؟ حساسیت نیست؟ کانادایی‌ها خیلی حساسیت دارند و ایرانی‌های مهاجر هم بعد از مدتی حساس می‌شوند… شاید حساسیت به…

دیدن نوشتهٔ اصلی 900 واژهٔ دیگر

هممون دراز کشیدیم، ببینین.

رییس عزیز ممنونتم…رییس قشنگ من دوستت دارم.

مرد عکس رییس  را روی میز گذاشت و دکمه ای را فشار داد و همانطور که انگشتش را روی دکمه نگه داشته بود داخل میکروفون گفت:صد و بیست و سه دوازده از خط سه.پنج دقیقه برای پیاده و سوار کردن مسافرها وقت داری.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 99 مشترک دیگر بپیوندید